
بخش پایانی داستان:امروز که این سطرها را مینویسم نمیدانم به دست کسی بیفتد یا نه. من اینجا در بازداشتگاهِ دیوانهخانه با کلاغِ پیری سر میکنم و خبری از زن و بچه نیست. منم و یک کلاغ که قرار است همین روزها رهایش کنم برود. البته کلاغ همیشه روی یکی از آن درختهای همیشه بهار مینشیند. اگر بخواهم رهایش کنم باید اول از درخت بالا بروم و بگیرمش. قرار است وقتی نوشتن این سرگذشت تمام شد این کار را بکنم و کاغذها را در یک بطری بگذارم و ببندم به دم کلاغ شاید به دست کسی برسد. فردا جلسه دادگاه است. تا ببینیم چه پیش می...
ادامه مطلب