
آشنایی من و احتمالاً هم سن و سالهای من با محمدعلی جمالزاده به کتاب فارسی دوم دبیرستان برمیگردد. آنجا که در داستانِ «کباب غاز»، مصطفی، آن « لات و لوت و آسمان جل و بی دست و پا و پخمه و تا بخواهی بدریخت و بدقواره» را در سطرهای بعد به جوانی متین و دلربا و « یکی از جوانهای فاضل و لایق پایتخت» تبدیل کرد تا برای زمانی کوتاه در مجلسی، بذلهگو و خوشزبان و « متکلم وحده و مجلسآرای بلامعارض» شود. تا او که از « امامزاده داود قدم آنطرف نگذاشته بود از سرگذشتهای خود در شیکاگو و منچستر و پاریس» بگوید و کسی شود که...
ادامه مطلب
اگر هر کدام از ۸۵۲ داستان بخش آزاد جشنواره جمالزاده، تکهای از پازلی باشد، آنوقت با چیدن این قطعات در کنار هم به تصویر یک انسان میرسم. انسان یا بهتر بگویم شخصیتی که در تمام داستانها حضور داشت. همزمان هم چاق بود هم لاغر. کوتاه بود و بلند. زن بود و مرد. سیاه و سفید و سبزه بود. فراز و فرود خودش بود. گرهافکن و گرهگشای خودش، نقطهی اوج و حضیض خودش بود. و مهمتر از همه خودش بود. کسی که وقتی در داستانی گریه میکرد صدایش در تمام داستانها میپیچید. وقتی در داستانی جیبش خالی بود داستان دیگری گرسنه میخوابید. و ...
ادامه مطلب